تبلیغات
حاج محمد رضا مقدم مداح اهل بیت علیهم السلام - چه قَدَر گفتمت نخوان قرآن - حضرت رقیه
 
حاج محمد رضا مقدم مداح اهل بیت علیهم السلام
آنگاه که کارگاه ازل . گرم خلق بود بستند بر ولای علی تارو پود ما....
درباره وبلاگ


هر کس اسیر مشغله ای گشته است وما نوکر شدیم نوکر آستان فاطمه

دل نوشته های نوکر آستان با عظمت سید الشهدا علیه السلام ...محمدرضا مقدم عبدالزهرا ....التماس دعا
هماهنگی جهت مراسمات مذهبی آیدی تلگرامm_134@ به صورت مستقیم و
یا با شماره 09364760300

ادب نه کسب عبادت نه سعی حق طلبی ست

به غیر خاک شدن هرچه هست بی ادبی ست



مدیر وبلاگ : امیر حسین مقدم

 

تا ببیند دوباره بابا را  

هی خودش را به  هر دری میزد

دزدکی سمت نیزه ای می رفت

به سر ِ روی نی  سری میزد

 

 

نیزه داران تمام خوابیدند  

در دل شب به روی نی خورشید

قامت نیزه پیش او خم شد

آخر او روی ِ ماه را  بوسید  

 

 

با سرش حرف میزند آرام

از نگاهش ستاره می بارد

با لبش بذر بوسه ها را بر  

لب و ابروی پاره  می کارد  

 

  

ماه ِ بر نیزه رفته ی امشب

بوی دود و تنور  را  داری  

زیر باران ِسنگ شهرِ شام 

 زخمی از یک عبور را داری  

 

 

چه قَدَر گفتمت نخوان قرآن

قلب  من تیر میکشد از درد

بعد تو غصه هات پیرم کرد

میکنم التماس که "برگرد"

 

 

بعد تو قسمت من و طفلان

آتش و سنگ و دود شد برگرد

شام و کوفه نبوده ای بابا ...

عمه دیگر کبود شد برگرد

  

 

بعد تو رفته اند از دستم

صورت و چشم و گوش و پاهایم

با همین پای آبله بسته

پا به پای تو راه می آیم

  

 

دیده ام من عروسک خود را

توی دستان دختری شامی

خنده میزد به بی کسی ِ من و  

پیشم انداخت پاره ی  نانی

  

 

لاله هایی که بر تنم دارم

خبر از تازیانه ها دارد

کوفه  شهریست  سنگ های زیاد

به سر ِ بام ِ خانه ها دارد

  

 

نیزه دارت رسید و دیدم که

با سرت رقص می کند در شام

خارجی هم خطابمان کردند

سنگمان میزدند با دشنام ..

 

 

سنگ ها سمت نیزه ی عباس

با چه حجمی روانه می کردند

زخم ِ چشم و شکاف ِ ابرو را

عده ای هم نشانه می کردند 

 

 

آن زمان که سر عمو افتاد

دست و پایم عجیب میلرزید

من سپر بر سر ِ عمو شدم و

این همه زخم سنگ می ارزید

 

  

آه بابای بی تنم امشب

توی موهات  می برم  دستی

خاک و خون را گرفتم از چشمت

توکه دل تنگ مادرت هستی

 

  

من که زهرا تر از همه بودم 

پیش من چشم  خاکی ات  وا کن

چه قَدَر من به مادرت رفتم

چشم تار مرا مداوا کن 

 

  

من دلم تنگ شد تو میفهمی

گریه های یتیم را بابا

میشود تا ببینم از لب تو

خنده های قدیم را بابا  ؟ 

شعر از وحید مصلحی



نوع مطلب : ماه صفر، محرم الحرام، شب سوم محرم، حضرت رقیه خاتون سلام الله علیها، 
برچسب ها : چه قَدَر گفتمت نخوان قرآن - حضرت رقیه، شب سوم ماه محرم، محرم1395، روضه، حرم شاه، تلگرام مذهبی، سبک مداحی،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

استخاره آنلاین با قرآن کریم


آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

تنظیم فونت
");s('body',1)">


روزشمار محرم عاشورا